من یه عاشقم

من یه عاشقم

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کردگار بنده نواز

حافظ

آخرین نظرات
  • ۸ مرداد ۹۸، ۰۱:۵۱ - ناشناس
    +_+

۷۳ مطلب توسط «دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟» ثبت شده است

سلام 

​​​​​​کسی هست به این وبلاگ سر بزنه؟ 

خیلی ساله می‌گذره... 

از اینجا به بعدم گذراست... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۵۸
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

امید... 

چه غریب است کسی که روزی آشناترین بود. 

دلتنگم، دلتنگ روزهای که با یاد تو شروع می‌شد و چطور تمام روز مرا د ر آغوش می‌کشیدی. دلتنگ خندهایمان، دلتنگ تلاش‌هایمان برای زنده ماندن، دلتنگ شکست‌ خوردن‌هایمان، دلتنگ دیدن فردایت، دلتنگ بودنت. 

امیدم، امید روزای ناامیدم کاش باز بچه می‌شدیم. هرچه زمین می‌خوردم باز دستم را می‌گرفتی و بلندم می‌کردی. چه شد که رفتی؟ چرا تنهایم گذاشتی؟ آخر من بدون تو چطور روزگار را بگذرانم...

امید روزای ناامیدم،... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۰۳ ، ۲۳:۵۱
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

این جهان با تو خوش است و

آن جهان با تو خوش است... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۰۲ ، ۰۲:۱۰
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

دل‌آرام من، سلام

برای تو می‌نویسم... 

چقدر سخت بوده تو دوران جنگ وقتی مادرا با همه عشقشون به بچه‌هاشون اونا رو می‌فرستادند جنگ بعد فقط با چند تا استخون یا یه پلاک یادگاری از پاره تنشون خداحافظی می‌کردند، مادران سرزمینم از دور هرکجا که هستی خاک کف پایتان را می‌بوسم. 

چه سخت است در اوج دوست‌داشتن در اوج آرامش از پاره تنت جدا شوی، به قول دوست مانند گلی که آبش می‌دهی و در وجودت ریشه می‌دواند ولی حال مجبوری با دستان خودت بچینی‌ش، حتی فکر نبودنت هم دیوانه‌ام می‌کند گاهی برای آرامش خیالم داستان مادرانی را می‌خوانم که با عشق دلبندشان را راهی دوری کردند و با خود میگیم درد من که بیشتر از آنها نیست؟ هست؟ حتما اگر کمتر نباشد بیشتر نیست. 

ای کاش در آرامش باشی... 

دلتنگتم نفس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۰۲ ، ۰۰:۱۸
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

عاشقی حال خرابی‌ست که هرچند صباحی به فکرم نفوذ می‌کند.

مثل بیماری تصادفی، بر گوشه بیمارستان روانم می‌افتم، حتی نای ناله‌ کردن هم ندارم. درد همه جانم را با‌ خود می‌برد، دردی سهمگین به بزرگی زلزله 9 ریشتری، درهم شکستم، من بی‌جان زیر میز تنهایی پناه برده، پس از روز‌ها آوار برداری، کودکی خاکی و بی‌پناه را بیرون می‌کشند. با شادی هرچه تمام‌تر یافتنم را فریاد می‌زنند، زنده‌ است... او زنده است...

آری آن کودک منم، من بی‌جان که تمام زندگیم را زیر آوار زلزله روزگار جا گذاشته‌ام، در پی برداشتن عروسک قشنگم بودم که روزگار بر سرم خراب شد. عروسک قشنگم زیر آوار ماند. روز‌ها، ماه‌ها، سال‌ها گذشت اما او پیدایش نشد و من همچنان به دستان زخمی آوارهای دلم را برمیدارم به امید روزی که زیر سنگی عروسکم باشد. عروسک قشنگ من ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۰۲ ، ۰۰:۳۳
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

دلتنگم، دلتنگ مهربانی‌اش، دلتنگ بودنش... 

دلتنگی مبهم‌ترین احساسی است که می‌تواند مرا بدون دفاع در هم بکشند، وقتی دلتنگت می‌شم، مثل کودکی بی‌پناه به گوشه کز کرده و تنها خاطرات خوبمان را مرور می‌کنم، حتی خاطرات آینده‌مان را... 

عجب می‌گذرد، چه کردم با خودم... 

مگر از زندگی چه می‌خواستم؟ 

رفیق، عشق، محبت، مادر، نوزاد، امید، خدا، دوست، لبخند، ترانه، قدیمی، باصفا، ایوان، هلو، گیلاس، مادربزرگ، پدربزرگ، اتوبوس، مردم، زندگی

من تنها از زندگی مادر شدن را می‌خواستم، مادر کودکی که روز به روز قد کشیدنش را ببینم، از لبخند‌هایش لذت ببرم، با پدرش رفیق باشم، زندگی‌مان پر از عشق، محبت، امید و توکل به خدا باشد، صدای ترانه ایوان خانه مادربزرگ را پرکند، پدربزرگ کنارمان باشد زندگی دوست‌داشتنی من را ببیند و با جان دل برایش غذا درست کنم، زندگی پر از عشق، زندگی به صفای ترانه‌های قدیمی، زندگی دوست داشتنی من، رقص میان باغ هلو و گیلاس، صدای موسیقی، صدای زندگی

صدای تنهایی من... 

کی به پایان میای؟ 

نمی‌دانم... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۰۲ ، ۰۰:۱۵
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

چقدر بد شد که اطلاعات گوشیم پاک شد یه سری متن‌های داشتم که وقتی میخوندم خودم لذت می‌بردم. ولی تو یه آن همشونو از دست دادم. 

شما اشتباه منو نکنید هیچ وقت نوشته‌هات نو تو نوت گوشی نگه ندارید. عنوان این پستم ناشناس چون دوتا متن داشتم برای کسی که از عمق وجودم می‌شناختم ولی نمیدونستم کیه. اولش رو یادمه مینویسم تا بماند یادگار... 

من حتی نمی‌دانم برای که دست به قلم برده ام فقط میدانم سخت دلتنگت هستم تو کیستی نمی‌دانم... 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۰۲ ، ۰۳:۱۰
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

سلام عزبزانم

 گاهی ناراحتم که چرا دیگه نمیتونم شعر بنویسم، گاهی خوشحالم از دوستانی که دارم. واقعا چند روز اخیر از آروم‌ترین روزام بودند، ولی شعر نوشتن مجنون میخواد یه دیوانه به تمام معنا، هی شاید بهتره کسی رو نفرین نکنیم جاش دعاشگن کنیم به شرایط که من داشتم دچار بشند و همینقدر سرد طرف مقابلشون رفتار کنه، یه دورانی دیوانه بودم دیوانه محض، کوه میدیدم آسمان میدیدم ابر میدیدم واژه‌ها تو ذهنم می‌رقصیدند پشت سرهم واژه‌ی نبود که تو ذهنم تداعی نشه، من عین دیوانه‌ها فقط دنبال یه قلم و کاغذ بودم که یادداشتشون کنم، چقدر حیف که این همه احساس پای آدم اشتباهی ریخته شد، ولی افسوس چه فایده که گذشته را گذشته. 

یه شعری اخیرا نوشتم میدونم خوب نیست خیلی ناقصه صرف یادگاری اینجا مینویسم. 

من عاشقم با تو

حال خوبی دارم

وقتی که بی‌تابم

سر رو شونه‌هات میزارم

💛🌟💛🌟💛🌟💛🌟💛🌟💛

من دلبرانه عاشقانه کنارت نشستم

تو بودی و قلبم ندانستم کجا هستم

اخیرا یه چنین چیزایی برای یه زمان خیلی خیلی کوتاه از ذهنم رد میشه ولی خیلی کوتاه‌اند مثل قدیم نمیشه... 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۰۲ ، ۰۳:۰۴
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

سلام مخصوص اون کسی که پیام‌‌هامو میخونه... 

امروز در کمال ناباوری دیدم بعضی پست‌ها لایک شده ولی متاسفانه یا خوشبختانه من یا بلدنیستم ببینم کی لایک کرده یا واقعا نشون نمیده، ولی امشب برای شما دوست عزیز می‌نویسم. 

دعا می‌کنم هرجایی که هستی تو هر کشوری هر شهری زندگیت پر از عشق، لبریز از محبت و عشق ورزیدن به آدم‌های دورت و حتی اشیا و موجودات دورت باشه، امشب دلمو شاد کردی خدا دلت‌ رو تو سخت‌ترین لحظه‌های زندگیت شاد کنه. خوشحال میشم کامنت بزارید. 

و اما از خودم بگم... 

هیییی امان از روزگار، جای همگی خالی افتاد تو چاه ارشد و اونم دانشگاه من که جز سخت‌گیرترین دانشگاه‌هاست. ولی من همچنان قوی ام🙌❤️ و محکم و اراده میرم جلو. پناه بر خدا 

ان‌شاء‌الله خدا مشکل همه گرفتارها رو حل کنه. 

همتونو دوست دارم 

شبتون طلایی🌟🌸💞

​​​​​​

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۰۲ ، ۲۳:۰۴
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟

روز 24 شهریور ماه سال 1401 بود تو اتوبان خرازی اصفهان ساعت دوازده و ده دقیقه می‌رفتم، داشتم می‌رفتم یکم خستگی رو از تنم بیرون کنم که باری از خستگی رو تو راه برداشتم. اتوبان خرازی تموم شد پل امام رو پشت سر گذاشتم به بلوار دانشگاه صنعتی رسیدم همه چیز تو یه لحظه رخ داد جاده شلوغ بود شروع کردم گاز دادن دیرم شده بود که زود برسم دانشگاه، نفهمیدم چی شد اومدم برم تو لاین سبقت که که محکم زدم سر یه ماشین دیگه و برای اینکه بیشتر بهشون برخورد نکنم فرمونو تابوندم سمت لاین کم سرعت و صحنه‌های محوی از برخورد با جدول برخورد با درخت و فریادای پی در پی یاعلی من... 

پیاده شدم فقط اسم تورو جیغ میزدم کسی که یک سال تو تموم سختیا کنارم بود خیلی ترسیدم مردی اومد کنار در گفت سالمی؟ جیغ نزن من درت میارم درختای که کنده شده بودند رو از کنار در راننده برداشت در رو باز کرد و من پیاده شدم هی تکرار میکرد وسیلاتو بردار زود پیاده شو شاید ماشین آتیش بگیره، نمیدونست ماشین نیست که رفیقمه، رفیقم دلم برات خیلی تنگ شده، وقتی پیاده شدم نشستم گوشه جدول فقط خیره شدم بهش هیچی ازاش نمونده بود هر تیکش یه جای بلوار ریخته شده بود. دلم آتیش گرفت از خودم بدم اومد خدایا چرا؟ خدایا کرمتو شکر ولی چرا من باید یه خال بهم نیوفته و اون بشه سپر من خورد خاک شیر بشه؟ دلتنگ بودنتم رفیقم... 

هییی امان امان امان از این روزگار 

امان امان از دلوم از این دل تنگم

هیییی امان.... 

هی هی هی دو هفته‌ از این اتفاق میگذره ولی همیشه فکر و خیالت همراه منه 

از تو از همه خانوادم از عزیزم معذرت میخوام بابت اینکه نگرانتون کردم تو سختی قرارتون دادم بی‌وسیله‌تون کردم، کاش منم با ماشین له میشدم د این روزا رو نمیدیدم... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۱ ، ۰۳:۴۲
دوست تنهایی هایم بامن بمان 😍💟